|
جایی که پیاده رو تموم میشه...
|
جزوه ها را نگاه می کنم.
مغازه فتوکپی شلوغ است. هفت هشت نفری جلوی من اند.
صفحه ها را ورق می زنم.
بالای یکی ورق ها،گوشه ی سمت راست،ردی از رنگ...رنگ گل بهی..دست می کشم
رویش...یعنی صورتش را اینجا گذاشته بوده؟ پایین تر...رد محوی از اکلیل...اکلیل های چسبیده روی خطی صورتی...لب هایش...
سرش را گذاشته بوده این جا؟ توی کلاس؟ یا خانه؟ یعنی توی خانه اش هم رژلب می زند؟گمان نکنم...! توی کلاس بوده. چرا سرش را گذاشته روی کاغذها؟سرش درد می کرده؟ یا خوابش می آمده؟ یا...فقط همین جوری...
دست می کشم روی رنگ ها...اکلیل ها...بو می کشم. بویی نیست.اگر هم بوده پریده...
مرد پشت سری چپ چپ نگاه می کند. خجالت می کشم. دختری که همراه مرد است نخودی می خندد. سرم را می اندارم پایین.دستم را می کشم روی ته ریش ها. ته ریش های چند روز اصلاح نشده. بعد عینکم را بر می دارم. جای عینک را روی بینی ام فشار میدهم. چشم هام...
نوبتم شده است. برگ ها را می دهم به پسر پشت دستگاه. کپی می گیرد دست خطش را....
دست خط ریز و منظم و بی انحنا...نه به چپ... نه به راست...صاف صاف...ورق می زنم. نه اثری از رنگ گل بهی هست نه اکلیل ها...سرم کلاه رفته...
یک بار پشت دانشکده دیدمش. داشت در شیشه ی یکی از پنجره ها رژلب می زد. من....نتوانستم نگاه نکنم. یعنی اول نگاه کردم بعد سرم را انداختم پایین. دلم گرفت. هیچ وقت نمی دانستم رژلب می زند...یعنی هیچ وقت اینجوری نگاهش نکرده بودم. فکر می کردم خودش...آخ...!
دستم را با بالای کاغذ می برم. قرمزیِ کمی پخش می شود روی رنگ گلی...انگشتم را می گذلرم توی دهانم و با دست دیگر جزوه ها را می زنم زیر بغلم که خیس نشوند. باران می آید آخر...
سرم را می اندازم پایین.یکی روز موزاییک ها چای ریخته:مرسی از جزوه ها.
بی حرف از دستم می گیرد. دستم را بی هوا پس می کشم. جزوه ها پخشِ زمین می شود. بالای صفحه ی رویی خونیست...
نگاهش نمی کنم. خم می شوم برگ ها را می دهم دستش. دستم را نگاه می کند. بعد جزوه ها را...باز دستم را...
این بار نگاهش می کنم
رژلب نزده است
کپی ها را می دهد دستم.
باید نیرویی زاده شود..."
دخترم مرده
بالاخره
در چاله هایی که در حیاط می کند دفن شد
خودش خواسته بود گوجه سبز بکارم برایش
و شب جمعه سر گذر
لواشک و تمبرهندی خیرات کنم
دخترم مرده
و من زاویه ی آخرین لبخندش را
در دفتر ریاضی اش می نویسم
برای خانم معلم
و ثبت می کنم
دقیق
آمار تمام گچ هایی را که دزدیده
و تمام زخم های سر زانویش را
دخترم
می خواست
معنای هم خوابگی را
از کتاب زیست شناسی یاد بگیرد....
دوستی می گفت عکس فلانی را دیده. پای لپ تاپ نشسته ام و دستانم عرق کرده. بعد خندیده بود و گفته بود: یادته فلانی رو...؟!
و من خودم را زده بودم به کوچه ی علی چپ که یادم نیست و آن دوست کلی مشخصات داده بود و بالاخره گفته بودم: آهاااان.... اون یارو...
و همان اول دلم لرزیده بود از این اسم. مثل تمام وقت های دیگر....
چرا سرعت کم است؟ با استناد به قانون.... تنم یخ می کند... چه عکسی است مگر؟!
دوستم گفته بود: برو ببین. و چیزی را روی کاغذ نوشته بود و داده بود دستم. و چیزی در نگاهش بود که آن موقع نفهمیدم چیست...
باید ببیننم. باید ببینم..؟!
دوباره تایپ می کنم. دستم می لرزد... دلم هم...
نه... نگاهم که به عکس می افتد سرم گیج می رود...این همان دخترکیست که می گفتم چقدر معصوم است..............؟!
اسم و مشخصات را چک می کنم. دوباره و چندباره. آدرس را refresh می کنم. چشم هایم را می بندم...
این همان دختریست با مانتوی سرمه ای و کفش های سفید؟؟
این فا.حشه؟!
آن موقع یک شال گردن بلند داشت... دلم می خواهد شال را دور گردنش بپیچم و بکشم و بکشم....
به خودم می گویم: چرا؟ چرا بعد از این همه سال؟!
و باز دلم...
چشم هایم خیس است...
در لپ تاپ را محکم می بندم. شلوار بیرون را روی شلوار خانه می پوشم. کاپشن را بر می دارم و سویئچ را. دستم در جیبم به تسبیح می خورد. می گذارمش روی میز.
سوار می شوم. هنوز چشم هام خیس است. به خودم می گویم: از کی می خواهی انتقام بگیری؟از کی؟
دوستم می گفت: اگه اون موقع می دونستم هم چین تیکه ایه... و قاه قاه می خندد. من مشتم را توی جیبم فشار می دهم و به طره های حنایی مو فکر می کنم که با بی قیدی روی پیشانی اش... و حالا بورِ بور بودند...
سرم روی فرمان است و گریه می کنم
راه می افتم. می خواهم ببینم چطور....؟
نگه می دارم. سوار می شود. با لبخندی که... چندشم می شود. رویم را بر می گردانم.
از حرف هایش چیزی نمی فهمم. از صدایش که ته جمله ها را می کشو از عشوه هایش و از بوی عطرش که ماشین را برداشته و... دلم می خواهد داد بکشم...
دستش را که روی پایم می گذارد اکگار برق گرفته باشدم برمی گردم که بزنم...
می خندد و چشمک می زند که: خوابی؟!
یادم به لب های رنگ پریده ی بی خون می افتد که حالا سرخ سرخ بودند.
نگه می دارم. داد می کشم: برو پایین...
باز هم سرم روی فرمان است و...
هنوز بوی عطش توی ماشین است. شیشه را پایین می دهم.
یاد روزی افتادم که زل زده بودم به دسته ی عینکت که رویش چی نوشته و تو برگشته بودی و من هول سرم را پایین انداخته بودم...
باید برگردم. باید نگاه کنم.خدا ببخشدم.زل می زنم. دستم را می گذارم روی منیتور... روی همه ی عکس به جز صورت.چشم ها همان است... این رنگها...
حتی ذره ای نتوانسته عوضش کند...
کی را می خواستی گول بزنی؟ تو از کی می خواستی انتقام بگیری؟!
موبایل زنگ می زند. همان دوست کذایی ست با قاه قاه خنده اش... می گوید : دیدی؟!
صدایم را صاف می کنم: چی رو؟!
صبح ها
دو جناره
عشق بازی می کنند
تاریکی و روشنی... فرقی ندارد
شب ها
یک نفر
دستکشی را بین دست هاش فشار میدهد
که مال خودش است.
ستاره کشیدم
و خط خطی کردم ستاره بارانی را که می گفتی!
پوتین های کاتر پیلار را چه به این عاشق بازی ها؟!
ستاره بازی در کویر...؟!!
هه!!
یک ستاره هست که همیشه...
اول از همه رقص زنی عرب را تداعی می کند با آن لباس های کذایی و آن پیچ و تاب ها...
بعد زنی عرب را لای چادری سیاه. چادر نه. برقع. اما نه آبی مثل رفقای افغان. سیاه سیاه. و چشمان سیاه که سرمه سیاه ترشان... و سیاهی غم... همه اش سیاه شد که
بعدتر زمینی خاکی... ماشین های خاکی. صدای انفجار و خاک که به آسمان می پاشد... خاکِ ... سرخ؟!
بعد
رنگ فیروزه ای را در پس زمینه ی خاکی و مشکی... شاید آدم ها فیروزه ای اند؟ نه.... لایت تر از فیروزه ای باید باشد...
چادر سیاه را جمع می کنم. دستم را پای چشم ها می کشم. خاک است... خاکی... نه سرخ. کاه گل انگار... به خودم می گویم گریه کرده ای که باز...
این جا ساعت دستم نیست... زمان هم... مچم... باید سرخ باشد؟؟!!
لباس خاکی ات بین این همه چه طور پیدا کنم؟ سرم را بالا می گیرم. این جوری راحت تر می شود پیدایت کرد... فیروزه ای ها و مشکی ها و خاکی ها تمام می شوند...
=====
چند روز نبودم
شاید مدت دیگری هم نباشم. شایدد رفتم سفر. شاید...
نه شعرم می آید نه نوشته ام....
پارو کردن سکوت از روی پشت بام خانه
و صدایی که می دهد
فرو ریختنش به حیاط...
ایزوگام فکرم
که خیس نشود...
و عایق بندی هر آنچه که هست...
سکوت.
شب یلدا طولانی ترین...
چه می گویی؟؟
طولانی یعنی تو که نیستی
این است که هی کش می آید..
آجیل شب یلدا شور است.
حس تنهایی بچه ای که یک گوشه افتاده. درد دارد. درد نبض دار. تنهایی آرام آرام بچه را گاز می زند از پاهاش شروع می کند. بچه مقاومتی نمی کند. قثط یاد پله های سرسره می افتد و ماسه های دریا. دلش می خواهد نوک انگشت های پایش را لمس کند. ولی از تنهایی می ترسد. به دیوار زل زده و ناخن های دستش را در ساعدش فرو برده. دردِ این را حس نمی کند. نه... دیگر هیچ دردی را حس نمی کند...
بچه گوش هاش را با دست می گیرد. نمی خواهد شدای جویده شدن را بشنود. یادش می آید که شلوارش نو بوده.... و کفش سرمه ای هاش که خیلی دوست شان داشت. بعد یادش می آید که پدرش گفته باید قوی باشد و دماغش را محکم بالا می کشد. تنهایی تا نزدیک ران هاش بالا آمده. اشک در چشم هاش برق می زند. دندان هاش را محکم روی هم فشار می دهد. مادربزرگش می گفت هر وقت ترسیدی آیه الکرسی بخوان.
دستش را می کند توی جیب شلوارش... نه... تنهایی بادام ها را هم خورده. بادام های مادربزرگ را... به عروه الوثقی که می رسد دلش راحت می شود. یعنی تنهایی تا دلش آمده؟ به ماکارانی ظهر فکر می کند با یک عالم نوشابه و سس قرمز. لب هایش را می لیسد. یاد پیش بند آبی مادرش می افتد و بغض می کند. قلبش...؟!
تنهایی نزدیک تر شده. به دست هاش نگاه می کند. چند روز پیش با دوستش رفته بود پارک. دوستش آلوچه را فشار داده بود روی دستش و با هم خورده بودند. مادر که دیده بود زده بود روی دستش که: با همون دستی که توپ بازی می کنی آلوچه می خوری؟ ت کی آدم می شی پدر سگ؟؟
فکر می کرد دیگر آدم شده باشد. برای پدر سگ بودن که کاری ازش بر نمی آمد. تنهایی لب هاش را می لیسد. چندشش می شود: اه... عین اون فیلمه..! و سرش را پس می کشد. چشم هاش را می بندد. به خودش می گوید: آخیششششش...
آرام آرام..بچه گم می شود. موهایش هنوز بوی شامپو می دهد.
مادرش صبح می گوید: دیشب اومدم برم دستشویی یه صداهایی میومد...
نون پنیر می خوای یا کره مربا؟
بچه به دست هاش نگاه می کند.